خاطرات دوستی
خاطرات دوستی ...
میکنم بعد از داستان کلانتری ، نوبت داستان دانشگاه یا داستانهای تخیلی است که خودم قبلا نوشتم . من در هر پست اعلام میکنم که خاطرات کلانتری به علت کدورت با قشر خاصی نیست و جنبه خاطرات داره و واقعیه ... برای اینکه مدت طولانی آپ نکرده بودم چند سطری از قسمت پنجم رو به آخرهای قسمت چهارم اضافه کردم""""""""" ادامه : آیسون با خنده اومد . مهدیه : همچین خوشحالی کسی نفهمه فکر میکنه از اروپا برگشتی !! آیسون : زهرمار ، بی ادب ؛ یه ساعته دارم یکی از سربازارو گیر میارم . همونیکه اتاقش سمت راست در دبلیو سی هست و تنها سربازیه که کچل نیست . مهدیه : مگه چی میگفت؟؟؟ آیسون :شمارمو می - خواست بهم گفت خیلی لوتی صفتی ، منم کلی ذوق کردم شماره رو دادم . نرگس : خاک تو اون سرت کنن! کمی عزت نفس داشته باش . ایسون : مگه چیه؟ خیلی ناراحتی بالاخره یه خری پیدا شد ازم شماره بخواد؟؟؟ راستی اینم بگم چهار شماره اخرشو گفتم خودش حدس بزنه . هممون زدیم زیر خنده ... حسابی هممون خسته بودیم و صدامون در نمیومد . گه گاهی یه شوخی کوچولو میکردیم و کل کلانتری رو از خفقان و حالت سکوت خارج میکردیم . بالاخره ساعت 10 و نیم شب خونواده هامون اومدن و از اونها شناسنامه یا هر مدرک دیگه ای جهت ضمانت گرفته شد و چند تا فرمی رو پر و امضا کردن.(همون فرمایی که ما صد بار مشخصاتمونو توش نوشتیم و گاها مشخصات غلط میدادیم )! آیسون : دیدین گفتم اینا بیکارن؟به حرفم رسیدین؟ مریم : جلوی اینا از این قبیل حرفا نزن . آیسون : اینا چه صیغه ایه! فعلا که فقط سروان نعمت ابادی اینجاس! اینم خودیه و عقده ای نیس مثل بقیشون ههههههههههه فضای کلانتری برام خیلی سنگین بود و نمیدونستم ایسون چطوری میتونه اینقدر بیخیال باشه و بگه و بخنده.من حتی حوصله حرف زدن هم با کسی رو نداشتم . علیرضا با خنده ، اومد طرفمون و گفت : من کسی رو تو این شهر ندارم که ضامنم بشن . آیسون : بس شبو مهمون افتخاری اینجا هستی !! علیرضا : نه، خودم ضامن خودم شدم شناسناممو گرو گذاشتم میتونم شبو برم هتل . مهدیه : چه جالب نمیدونستم میشه همچین کاری کرد . سروان نعمت ابادی رو کرد به خونواده هامون و گفت : این دخترا از هر نظر عالین ، حیفه همچین جاهایی باشن . کمی مواظبشون باشین قوانین این کشورو بهشون بگین. ایسون : این چیزا به تنهایی کفاف نمیده چه کاری کنیم چه نکنیم الکی بهانه پیدا میکنن مارو بگیرن !! خدایی مارو سر چی دستگیر کردن؟ سر یه قوطی اب؟ پلیس اینقد بی کار شده که ما جوونارو با این کارا مجرم بدونه؟؟؟؟؟؟؟؟ سروان نعمت ابادی رو کرد به بابای ایسون و گفت : آیسون واقعا از همه لحاظ برازنده س تنها عیبش همین زبونشه اگه از اون لحاظ میتونست شبیه دوستاش بشه ایراد و عیبی نداشت. آیسون نیشش تا بناگوش باز شده بود . سروان نعمت ابادی : یه عیب دیگه هم داری چرا با این پسر فارسه حرف میزنی؟؟؟؟ محلش نده بذار گم شه. تو یه دختر باکویی هستی باید با هم سطح و هم نژادت دوستی کنی . این چی داره؟ اصلا به هم نمیاین . این پسر لات و سوسول با اون یکی ها که تلفنی باهاشون حرف میزدی اصلا در شان یک دختر اذری نیستن . ایسون : چه فرقی میکنه؟ همشون ایرانین !! مهم همینه. بابای ایسون:من جاهای مختلف ایران رو گشتم و اکثر مناطقش بودم فرهنگ فارسها و تهرانیا خیلیم خوبه و نباید به خاطر یه مشت جوون که از شهرهای مختلف ریختن توی تهران و ادعای تهرانی بودن میکنند و هیچ کسی رو قبول ندارن ، کل تهرانیا رو بد بدونیم . علیرضا هم از این دست جووناس ... به نظرم بهتره این اختلاف داخلی کنار گذاشته بشه ... بحث بین باباهامون با سروان شدت گرفت و هر کس چیزی میگفت حوصلمون سر رفت از اتاق خارج شدیم و برگشتیم تو سالن .... آیسون: این نعمت ابادی فکش مشکل داره ها خیلی میجنبه!!! از صبح منو به صحبت گرفته الانم بابامو!! مهدیه : نیس که خودت اصلا حرف نمیزدی . برای همین هی بهت میگفت خیلی پر حرف و پررویی. آیسون : خب حالا !! ضایعم نمیکردی چیزی ازت کم نمیشدا ولی خودشم خوش برخورد و خوش صحبت و باحاله! الانم همه رو به رگبار صحبت بسته . همچین از نژاد حرف زد انگار یادش رفت اصالتم مال کجاس!! هر لحظه تو کلانتری یه دعوایی شروع میشد . این بار دیدم پدر اون خانمه که با دوست شوهرش رابطه داشت اومده .. مرده به شدت مذهبی افراطی بود ، دخترش هم از ترسش همه چی رو انداخت به گردن پسره! و گفت براش مزاحمت ایجاد میکرده ... مرده به طرف پسره حمله کرد و دعوای جدیدی شروع شد شب بود و خلوت ... سروان نعمت ابادی بدو بدو خودشو به سالن رسوند و دخالت کرد و مرد رو از بازداشتگاه و پرونده سازی و ... ترسوند و تونست اوضاع رو تحت کنترلش دربیاره . البته بعدا پسر رو هم دعوا کرد که چرا جلوی چشم مرد بودی ! سروان نعمت ابادی به پدر اون خانمه به دروغ و فقط به خاطر خواهش های همون خانم گفت : این پسر مزاحم دخترتون شده . پلیسی که ملت رو دستگیر میکنه کمی عقده ایه برای همین اینارو دستگیر کرد اورد اینجا . شما فقط اینجارو امضا کن و مدارک بذار دخترتو ببر ... یه مزاحمت خیابونی بود . بعد از حدود 45 دقیقه ، خونوادمون تمامی کارامونو انجام دادن و اماده شدیم شبو بریم خونه. بهمون گفتن صبح ساعت هشت و نیم همتون توی کلانتری حاضر شین ... چون قراره برید دادسرا و فردا همه چی تمومه که اینطور نبود !! بقیه در ادامه مطلب : موفق باشید... ادامه داستان : راستی مریم در داستانها خودم هستم . دوستان عزیز با گروه و قشر خاصی مشکلی ندارم و این نوشته ها واقعیتی هست که اتفاق افتاده و جنبه خاطرات داره پس برداشت دیگه نکنین. رفتیم داخل اتاق کمک قاضی چند ردیف صندلی فلزی بود که هممون نشستیم ردیف جلو اصلا امکان رفتن به ردیف دوم وجود نداشت چون جایی نذاشته بودند. یک سرباز داخل اتاق بود . کمک قاضی: خب توضیح بدین . مریم : جناب قاضی ما داشتیم توی پارک ائل گلی اب بازی میکردیم اصلا هم فکرش رو نمیکردیم که این کار جرم باشه قصدی هم نداشتیم . کمک قاضی: مگه نمیدونستین رمضونه؟ مهدیه : میدونستیم ولی اطرافمون کسی نبود ظهر بود طبقه دوم پارک هم بودیم . آیسون همون طوری که قول داده بود ساکت بود . کمک قاضی : چه کسی باشه چه نباشه این اعمال جرم محسوب میشه و درست نیست. توی خونه بشینین و روزتونم بخورین کسی بهتون گیر نمیده ولی در ملا عام جرمه . مهدیه : ما که نمیخوردیم خودمونم روزه بودیم حالا نمیشه این دفعه رو ببخشید؟ ما هم بعد از این تکرار نمیکنیم . نرگس: ما دفعه اولمون بود از طرفی هم این چیزها رو نمیدونستیم وگرنه این کاررو نمیکردیم اگه میشه فرصت بدین . کمک قاضی : دوست داشتم کمک کنم ولی نمیشه الان هم وقت اداری نیست امروز رو با ضمانت میتونید برید خونه . مهدیه : یعنی ازادیم؟ کمک قاضی : نه فردا میفرستنتون دادسرا . امشب رو اجازه میدم برید خونه . کمی هم حرف زدیم هر کدوم چیزی گفتیم دیدیم نشد ایسون هم همچنان ساکت بود تا اینکه بلند شدیم از اتاقش بریم بیرون تا بلند شدیم ایسون گفت : شما انگار به همه وعده وعید الکی میدی به اون بازیگره هم همین حرفارو گفتی! اگه میخواستی میتونستی! مهدیه دست ایسونو گرفت بردش بیرون . پرونده بعدی صدا زده شد . مهدیه: مگه نگفتیم تو حرف نزن؟ ایسون : من که ساکت بودم بهتون که گفتم اینا با زبون خوش راه نمیان تو خریتشون اسم دین و مذهب گذاشتن! مهدیه : اره باهات موافقم ولی امتحانش ضرر نداشت بعد از این میدونم چه جوری باهاشون رفتار کنم . مریم: با لجبازی که کاری درست نمیشه هر کاری بخوان میکنن اخرش. ایسون: خب مام هر کاری میخوایم بکنیم که عوض عوض شه لال از دنیا شهید نشیم! علیرضا (بازیگره) اومد طرفمون گفت چی شد؟ مریم : کلی زبون ریختیم نشد که نشد . ایسون: ببین چقد عقده ای هستن اینا .اون پسر مشهدی بیچاره پاش گیر کرد به تلفن الان باید شبو مهمون افتخاری کلانتری باشه . علیرضا : خب کارش اشتباه بود . مهدیه : چی چی رو کارش اشتباه بود بنده خدا پاش گیر کرد عمدی که نبود . ایسون: تازه اگه هم عمدی بود ایول داشت دلم میخواست جای اون تلفن، قاضی له میشد! علیرضا : کارش اشتباه بود باید خم میشد تلفن رو برمیداشت میداد به قاضی و عذر میخواست ولی همین جوری از در اومد بیرون .این بی احترامیه . مریم : خب هل شد بنده خدا . ایسون: علیرضا زیادی طرف این بسیجی مسیجی هارو میگیریااا نکنه نسبتی چیزی باهاشون داری؟ بحث عذرخواهی نیست قاضی زیادی گدا گشنه است به خاطر همین بود . والا اون تلفنی که ما دیدیم دو تومنم قیمتش نبود میتونست هزینشو از همون پسر مشهدی گدایی کنه! لازم به این کارا نبود . دیگه حرفی نزدیم . سرباز رسول زاده اومد. بیرون منتظر بودیم ماشین بگیره برگردیم کلانتری . رسول زاده: دستهاتون رو بیارید دستبند بزنم . این دفعه جوری دستبند میزنم که نتونین درش بیارین . بقیه در ادامه مطلب: در داستانها خودم هستم. دوستان عزیز نوشته ها همش واقعی هست و صرفا خاطره هست. با گروه و قشرخاصی مشکلی ندارم پس لطفا برداشت دیگه نکنین .... فقط خاطراتی که اتفاق افتاده رو نوشتم... ادامه ماجرا : داخل ماشین بودیم و به طرف دادسرا حرکت میکردیم ... آیسون: سرباز اون پروندمونو بده ببینم این پلیس عقده ای واسمون چی نوشته. سرباز رسول زاده: نمیشه مسئولیت داره برای من. آیسون: لوس نشو تا برسیم دادسرا کارم تمومه نمیخوام که بخورمش بده فقط نگا میکنم به کسی نمیگیم. سرباز پرونده رو داد یک پوشه به رنگ قرمز با مقداری کاغذ داخلش که به پوشه منگنه شده بودند...ایسون: الحق که دست خط پلیسه عین اخلاقشه! عجب خط خرچنگ قورباغه ای داره اینو کدوم خری میتونه بخونه جز خودش؟؟؟؟؟؟ نرگس: بده من بخونمش سواد میخواد خوندنش که تو نداری. ایسون: زهرمار حالا من گفتم خر میتونه بخونه تو چرا به خودت گرفتی؟ حرفشون رو قطع کردم البته ما همه دوستیم و اینها شوخی میکردند . نرگس: اره انگار راست میگی منم نتونستم بخونم. مریم: بده من بخونم . پرونده رو گرفتم به خودکارهای ابی نگاه میکردم با پایین کاغذ که مهر خورده بود ! گفتم ایسون بالاخره یه بار تو عمرت درست حرف زدی . خط زشتی داره. ایسون: اره اره عین خط این اخوندها میمونه صلوات. مریم: باز شروع کردی؟ من یه تیکشو خوندم نوشته روزه خوری. آش نخورده دهن سوخته. سرباز رسول زاده: تا شما باشین بشینین تو خونه از این کارها نکنین. آیسون: کسی با تو حرف زد؟؟؟ بشین سر جات نپر وسط حرف بزرگترا. مریم: ما مثلا چی کار کردیم؟؟؟؟؟ داشتیم اب بازی میکردیم از کجا باید میدونستیم جرمه؟؟؟؟؟ رسول زاده جواب هیچ کدوممونو نداد. نرگس: این همه ادم هرکاری میکنن تو این کشور. بعد پلیسا اومدن گیر دادن به اب بازی جوونا. سرباز رسول زاده: با همه مجرما برخورد میشه. نرگس: چه طوری برخورد میشه؟ کلی قاچاقچی و دزد و ... ازاد میگردن پلیس چرا اونهارو نمیگیره ؟ چرا ماهارو میگیرن؟ زورشون به ما رسیده؟ ایسون: گرفتن اونجور ادما لیاقت میخواد که اینا ازش بی بهره ان هه هه هه. سرباز رسول زاده: همشونو میگیرن. مریم: مطمئنی همشونو میگیرن؟ زورشون فقط به امثال ماها میرسه با اون جور افراد کاری ندارن. ایسون: خدایی این پلیسا بیکارنا جای اینکه برن خلافکارارو بگیرن میان بدحجابارو میگیرن یا روزه خورا یا دختر پسرایی که تو پارک حرف میزنن عین بچه ادم!!! الحق که دختر پسرا برن خونه خالی امنیتش بیشتره! از دست این پلیسای مزاحم در امانن تازه دستشونم بازتره !!!! بعد میاید زر میزنید که چرا جوونامون منحرفن! مریم: اره واقعا ببین سر یه اب بازی به کجاها پامون کشید. سرباز رسول زاده: وقتی دختر و پسری محرم نیستن جرمه حرف بزنن . ایسون: روتو برگردون جلو ،ما سه تا نامحرمیم حرف نزن که گناه و جرمه! با این حرفش کر کر خندیدیم سرباز رسول زاده: با این وضع ببیننتون زندان میرید به جای اینکه گریه کنید میخندین. مریم: مگه اب بازی هم گریه داره؟؟؟؟؟؟ ایسون: وای وای ترسیدیم از زندان . خاک تو سر قانونی که ماهارو بفرسته زندان. زندان میریم گریه نمیکنیم. سرباز رسول زاده: گریه هاتونو درمیارن. نرگس: ما کاری نکردیم که پشیمون شیم . ایسون: بچه ها بخندین که خنده هم جرمه و زندان داره. پکی زدیم زیر خنده . تاکسی وایساد.رسیده بودیم سربازه پرونده رو از من گرفت پیاده شدیم. ایسون: این دستبندو شل کن این چه وضع دستبند بستنه. نرگس: اره مال منم شل کن. سرباز رسول زاده: مناسبه. ایسون: این کجاش مناسبه ایا؟؟؟؟؟؟؟ سرباز رسول زاده به دستبندش دست زد بعد گفت مچت نازکه در میره. نرگس: مچ من که نازک نیست مال من رو شل کن. سرباز :باشه. دستبند نرگس رو شل کرد. ایسون: این سربازه کرم داره ها . همه زورشون به من رسیده. سرباز جواب نداد رفت جلوی در نگاه کنه به داخل. در بسته بود ماشینهای دیگه هم رسیده بودند منتها سرباز رسول زاده مارو کنار بقیه نذاشت . پیچیدیم سمت راست از پله ها رفتیم پایین جایی که نسبت به بقیه دید نداشتیم . بقیه جلوی در بودند ولی ماها در پیچ راست همون خیابون. یه دختر دیگه رو هم سرباز اورد پیشمون که زنی طلاق گرفته و ۲۶ ساله بود به همراه پسری در پارک ال گلی مشغول اب خوردن و حرف زدند بودند به جرم روزه خوری و رابطه دستگیر شده بودند... دختره فقط گریه میکرد چادری هم بود . ایسون: خب تو چرا همش گریه میکنی؟؟؟؟؟فوقش میریم زندان! دختره گریش شدیدتر شد . مریم : بلد نیستی به یکی دلداری بدی؟ ایسون: نیاز به دلداری نیست واقعیتو میگم! باشه نمیریم زندان . دختره نشست شروع کرد هق هق گریه کردن. ایسون: یا خدا! باشه من دیگه چیزی نمیگم. نرگس: اصلا ارزش نداره گریه کنی. اخه کاری نکردی که... ایسون: به جای اینکه به این جوونا جایزه بدن که نرفتن خونه به جاش رفتن پارک مثل دو تا ادم سالم حرف زدن اومدن گرفتنشون. از دفعه بعدی با بوی فرندت برو خونه. مریم: ایسون میبینی که حالش بده اذیتش نکن. مریم: عزیز من گریه نکن طوری نمیشه ایشالله همین امروز حل میشه. دختره: ننگ از این بدتر که با دستبند من رو اوردن اینجا الان ببین دستبند تو دستمه . هر کی من رو ببینه فکرش هزار جا میره. ایسون: خب عزیزم خودت پیش قدم شو بهش بگو فکرش هزار جا نره. مریم: الان که با گریه چیزی درست نمیشه. سرباز رسول زاده دستبند اون دختره رو باز کرد. ایسون: افرین بیا مال مارم باز کن . سرباز رسول زاده : نه این دختر خوبی بود باز کردم مال شماها بمونه. نرگس: مگه ما بدیم؟ ایسون: اره دیگه هر کی چادری باشه و گریه کنه میشه خوب! سرباز پیچید سمت چپ رفت نگاه کنه که در رو باز کردن یا نه... (وقت اداری نبود)... من دستبند رو از دستم دراوردم چون شلش کرده بود متوجه شدم زیادی شله. به بچه ها نشون دادم خندیدن. بعد بازم دستم کردم. سرباز اومد. مریم: سرباز اگه من این دستبندو از دستم دربیارم چیکار میکنی؟ سرباز دستشو زد به دستبند بعد گفت عمرا بشه درش اورد. ایسون: شرط میبندی؟ سرباز: اره . ایسون : بس اگه در اورد باید دستبندهای سه تامونو باز کنی. سرباز :قول مردونه میدم. مریم: زیر قولت نزنی؟ سرباز: نه چون نمی تونی درش بیاری. نرگس: خب پس قول دادی منم شاهدم.ایسون: مریم جونم ضایع کن این سربازو. من دستبند رو دراوردم سرباز دید خندید ولی به قولش عمل نکرد هیچ ، بلکه سفت ترش کرد . مریم: خیلی بدقولی. ایسون: اقلا اسم مردهارو خراب نکن توهم زدی که مردی.سرباز دیگه هیچی نگفت.بالاخره مارو برد جلوی در پیش بقیه. مهدیه هم اومد پیشمون ۴ تایی میگفتیم و میخندیدیم... مهدیه: دستبند به دستم میاد؟ سرباز رسول زاده: وقتی رفتین زندان اونوقت بگین و بخندین .... ایسون: تو حرف نزن یه دوربینی چیزی بیار عکس بگیر از ما با دستبند. بعدا بریم پیش دوستامون کلاس بذاریم . همگی خندیدیم. مهدیه: اره خیلی کلاس داره میگیم ما خلافکاریم . ایسون: ولی خیلی ضایع میشیم اگه بپرسن جرمتون چیه! همگی کر کر میخندیدیم توجه بقیه هم به ما جلب شده بود... مریم: این که کاری نداره الکی یه جرمی از خودمون درمیاریم که ابرومون نره. ایسون: اره فکر خوبیه بگردین یه چیزی پیدا کنین . مشغول حرفهامون بودیم .هر کس چیزی میگفت میخندیدیم ما چهار تا دوست صمیمی بودیم اون دو نفر دیگه هم که با ما دستگیر شدند دوستمون بودند ولی صمیمی نبودیم باهاشون. اونها هم مشغول گریه بودند... حدود نیم ساعت اونجا معطل شدیم . روزه خور هم که ماشالله زیاد بود... بالاخره رفتیم تو منتظر شدیم نوبتمون برسه بریم توی اتاق کمک قاضیه. اسمش نمیدونم چی بود... مهدیه : وای اون پسره رو . چقدر قشنگه . ایسون : کدوم؟ مهدیه: اون قد بلنده که پیرهن سفید پوشیده. ایسون: الحق که بد سلیقه ای کجاش قشنگه؟؟؟؟؟؟ همین سربازه از اون قشنگ تره. مهدیه: خب از نظر تو کدوم قشنگه؟؟؟ مریم: وای شما دو تا کشتین مارو به فکر پروندمون باشین به پسرا نگاه نکنین. ایسون: لابد اینم جرمه! مریم جون من که نگا نمیکنم میخوام سلیقه رو به این یاد بدم. ایسون نگاه کرد گفت هیچ کدوم. مهدیه: از هیچ کدوم خوشت نیومد؟ ایسون: من با نگاه اول از یکی خوشم نمیاد شاید بخاطر همینه به من میگن بی احساس. ایسون: ای بابا این سربازمون کجا رفت دستبندمون موند همین جوری... یکی از سربازها اومد طرفمون(صمد) که چشمهای ابی داشت و موهای طلایی مثل خارجیها. صمد: رسول زاده رفته . ایسون: بس تو بیا بازش کن. صمد: اخه کلید نداریم بیارن باز کنم. صمد: من تو رو میشناسم. ایسون: منو؟؟؟ اختیار داری من دفعه اوله پام اینجا کشیده شده. قبلا نیومدم قیافم اینقد شبیه خلافکاراس؟صمد: نه،قیافت خیلی اشناست قبلا دیدمت ادرس خونتون رو نگاه کردم فکر کنم اشتباه دادی اخه همچین ادرسی نمیشناسم.ایسون: باشه صداشو درنیار. تو کجا میشینی؟؟؟؟؟ صمد: خیابون عباسی. ایسون: اووووو به مریم اینا خیلی نزدیکی البته به ما هم نزدیکی اره من عباسی زیاد میام ولی تا حالا ندیدمت برامم اشنا نیستی. صمد: ولی تو برام خیلی اشنایی قبلا دیدمت. منم با نرگس شروع کردم حرف زدن مهدیه هم فکش با اون دختره گرم شده بود... کمی گذشت در اتاق قاضی باز شد یه پسر مشهدی (محمدرضا خوشدل) و دختر تهرانی (شیدا شیری) که دختره اینجا زندگی میکرد توی پارک در حال اب خوردن دستگیر شده بودند . ارتباطشون از طریق چت بود و این اولین دیدار حضوریشون بود. به جرم روزه خوری و رابطه نامشروع دستگیر شده بودند . (حرف زدن دو نفر هم رابطه نامشروع حساب میشه ! توی دادگاه میگن شما محرم نیستین!) از اتاق قاضی خارج میشدند.که پای پسره گیر کرد به سیم تلفنی که روی میز قاضی بود تلفن افتاد زمین و احتمالا شکست. قاضی داد زد " ای پسر بی ادب لات برگرد داخل در رو ببند" هممون ساکت شدیم منتظر بودیم ببینیم چی میشه. دختره اومد بیرون. ایسون : بهتون چی گفتن؟ شیدا: هیچی گفتن امشب رو با ضمانت برید خونه فردا بیاید دوباره. کمی گذشت پسره اومد بیرون. گفت : اولش بهم گفتن با ضمانت برم خونه الان برام نوشت تحت نظر. ایسون: این تحت نظر با اون قبلیه چه فرقی داره اونوقت؟؟ یکی از سربازها: تحت نظر یعنی نباید بره خونه میندازنش تو سلول کلانتری شبم مهمون کلانتری هست تا وقتی پروندش تموم شه هر شب توی اتاق کلانتری میندازنش و شبم همونجا میخوابه دستبند هم همیشه رو دستشه. مهدیه : وای بچه ها اینها خیلی عقده ای هستن فقط باید زبون بریزیم . ایسون: اینا اگه زبون فهم بودن کارمون به اینجا نمیکشید. مهدیه: ایسون جون وقتی صدامون کردن تو، لطف کن هیچی نگو یه موقع دهن به دهن نشیا. دیدی چقدر عقده ای هستن. ایسون: باشه من چیزی نمیگم .مریم: قولت مثل اون سربازه نباشه ها. ایسون: نه دیوونه ولی حرف زدن یا نزدن من باعث نمیشه اینا ادم شن. مهدیه: ما با زبون میپزیمشون تو که پختن بلد نیستی چیزی نگو. نرگس: اره زبون این جور جاها کار میده.ایسون: البته نیمرو بلدما .خنیدیدم. نرگس: این سربازه مرد. ایسون: بذارین من دستبندو درمیارم الان. مریم: مال تو محکمه نمیشه به هر دو دستتم بسته. ایسون: ولی مچم نحیفه الان ببینین چطور درش میارم. دستبند دست راستش رو اورد جلو ولی تو قسمت استخون انگشت شصتش گیر کرد... دست چپشم که دستبند بود (اخه وسط ما بود) نمیتونست بکشه در بیاره. ایسون: وای دستم شکست مهدیه بکش اینو دربیار زود باش چلاق شدم. من که خندم گرفته بود مهدیه هم غش کرده بود . مهدیه: نمیشه گیر کرده اخه کی بهت گفت این کارو بکنی.(رو استخونش گیر کرده بود نه میشد دراورد نه برگردوند رو مچش) ایسون : زود باش دیگه استخون دستم شکست .درش بیار.بکشش دیگه. یه پسری به اسم علیرضا س.ن (که بازیگر تاتر بود و تهرانی به جرم اب خوردن دستگیر شده بود البته اینم بگم در تاتر چند سال قبل مرد شماره دو ایران شد همراه نقش افرینی با شهاب حسینی و بعدش دستیار کارگردان و ... شد. ) گفت : خانم چرا اینجوری کردی دستت اسیب میبینه. ایسون: دید یعنی اسیب دید بگیر بکشش بیرون محکم . پسره دستبند رو گرفت کشیدش که در اومد.ایسونم دستش لبو شده بود. ایسون: دستت درد نکنه. الان که دستم ازاده اون یکیرم دربیارم. مهدیه: فکر کردم ادم شدی. ایسون: اخه هر دو تا دستم بسته بود نمیشد . دست چپشم دراورد دستبند رو داد به صمد که نگه داره ( یک طرف دیگه دستبند هم به دستهای ما بسته بود)... علیرضا رو صدا کردند رفت داخل. بعد از مدتی اومد بیرون. اومد گفت با ضمانت امشب رو میتونم برم هتل. کارت رو هر چقدر نشونش دادم کاری نکرد. ایسون: چه کارتی؟ علیرضا: من بابام بازنشستس سرهنگ بود. قاضی گفت الان وقت اداری نیست وگرنه ولت میکردم بری. ایسون: افرین پارتی بازی میکنن در حق خودشون. معلومم نیست ولت میکرد یا نه. مهدیه: همه رو میذارن برای فردا؟ علیرضا: بله احتمالا. مهدیه: اخرش چی میشه؟ علیرضا: فکر کنم یه تعهدی بگیرن ول کنن. ایسون: اگه این ماجرا به یه تعهد ختم میشد نمیگرفتن سنگین تر بودن. مهدیه: زندان که نمیفرستن اب بازی که زندان رفتن نداره. علیرضا : تو پروندتون نوشته روزه خوری. مریم: الکی نوشتن اب بازی میکردیم کسی مارو درحال خوردن دستگیر نکرد. نرگس: احتمالا هم تعهد بگیرن هم جریمه نقدی. ایسون: ایول داری . به هرحال باید یه جوری شیکمشونو سیر کنن دیگه گدا گشنه ها! برای همین الکی ملتو میگیرن تیغشون میزنن! مریم: باز که تند رفتی . ایسون: اخرش به حرفم میرسی من این قشرو خوب میشناسم اینا کاری نمیکنن که سود مالی نبرن! مهدیه: ایسون نزن این حرفارو سیاسیت میکننا. ایسون: جالبه دیگه اب بازی که جرمه! حرف زدن با جنس مخالف جرمه. روزه خوری جرمه. بدحجابی جرمه. خندیدن جرمه. حرف زدنم که جرمه. نفس کشیدنم جرمه ایا؟ میشه بگین تو این کشور درن دشتتون چی جرم نیست؟؟؟؟؟؟ نوبت پرونده ما رسید قاضی صدامون کرد ادامه دارد: نت باز هم من رو فراموش نکرديد که بعدا جبران ميکنم . درضمن منظور از مریم در داستانها خودمم. قسمت دوم : سروان جديدي اومد (نعمت ابادي) بقيه رفتند . حوصلمون سر رفته بود چند نفري که نميشناختيمشون گريه ميکردند بقيه هم ساکت بودند . ايسون هم کليد صندوق گوشي هامون رو بالا می انداخت و ميگرفت. (دو صندوق براي گوشيهاي ما شش نفر دادن کليد يکي دست مهديه بود يکي ديگه هم دست آيسون ). سروان نعمت ابادي: بچه آروم بشين زشته. آیسون: حوصلم سر رفت خب! چیکار کنم؟؟؟ مهدیه: میمیرن گوشیهامونو بدن زنگ بزنیم خبر بدیم! به ساعت نگاه کردم ساعت ۷ شده بود. آیسون: سروان اون گوشیای مارو بده ما خبر بدیم ساعت ۷ شد!!! سروان نعمت ابادی مشغول نوشتن بود و متوجه نشد! ایسون : وای خیلی ممنون! شرمندمون کردین! همه خندیدن . سروان نعمت ابادی سرش رو از روی پرونده ها و پوشه ها بلند کرد و پرسید: بله؟ چی شده؟ آیسون: گوشی خواستماا. سروان: چشم .بذارین سربازامون بیان بگم بیارن. مهدیه : چه مهربون! ایسون: تشکرها . مال دوستامم بده بی زحمت! یه سرباز چشم قهوه ای اومد داخل اتاق گفت کلیدو بدین .ایسون کلید رو داد سرباز رفت جلوی پنجره (پنجره همیشه باز بود) . از اونجا سرباز دیگه رو صدا کرد و از پنجره کلید رو داد به سربازی که توی حیاطه.(روی هر کلید برچسبی بود که اسم صندوق نوشته شده بود ) ایسونم رفته بود جلوی پنجره. سربازی که توی حیاط بود : کدومشه؟ ایسون: نقره ای. سرباز سه تا گوشی رو توی دستش گرفت پرسید کدومه؟ ایسون: یا خدا اینا چرا اینجورین! بیا جلو . ایسون گوشیش رو از دست سرباز گرفت گفت : به این میگن نقره ای بقیه سیاه هستند. تمرین کن میپرسم. در همین حین یه سروان دیگه از پله های حیاط میومد بالا که مسن بود و خیلی لاغر موقع راه رفتن شکمش رو جلو میداد (البته شکم نداشت) و خیلی عجیب راه میرفت که همیشه ایسون و مهدیه در جمع دوستان راه رفتن اون رو مسخره میکردند و همه میخندیدند. اسمش یادم نیست . داد زد : دختر برو تو . سرو صدا نکن . ایسون: به تو چه ؟ سرت تو کار خودت باشه. سرباز چشم قهوه ای خندید گفت چرا عصبانی میشی؟ ایسون: همچین داد میزنه انگار خیلی صدای خوبی داره. خندیدیم . مهدیه : نه داره تمرین صدا میکنه صداش بهتر شه . بازم خندیدیم. مریم : خیلی عصبی هستن این پلیسها. نرگس: این زناشون چی میکشن از دستشون . مهدیه : اخه کدوم خری به اینا زن میده؟ حسابی خندمون گرفت . ایسون: اتفاقا خر خیلی پیدا میشه! برای همینه همشون متاهلن! مریم : بسه دیگه بچه ها توهین نکنین. ارزو و صنم که خیلی ساکت بودند فقط گریه میکردند. مریم: جناب سروان گوشی ماها رو نمیدین؟ سروان نعمت ابادی: از همون زنگ بزنید دیگه مسئولیت داره برای من. ایسون: شما دو تا (ارزو و صنم ) شماره هاتونو بگید. همگی خبر دادیم بعدش خودش خبر داد . خونواده هامونم حسابی نگران بودند چون دیر کرده بودیم گوشیهامونم خاموش بود. خبر دادن ها تموم شد. ایسون نشست اس ام اس میداد به دوستانش که به اونها هم خبر بده. مهدیه : ماشاالله کوه دوست پسره. ایسون : نخیر. دوست دخترامن همه که مثل خودت منفی نیستن! گوشی ایسون زنگ خورد رفت سالن حرف بزنه. سامی بهش زنگ زده بود. کمی حرف زد که صدای سروان نعمت ابادی بلند شد .که گفت بیا توی اتاق حرف بزن . ایسون اومد اتاق. یه سرباز دیگه اومد بود که میخواست فضولی کنه. ایسون پشتش رو بهش کرد رو به روی ما ایستاد شروع کرد حرف زدن. سرباز: بسه دیگه بیار گوشی رو . ایسون : بذا دارم خبر میدم که بیان دنبالم.باز کمی حرف زد (پشت به سرباز). سرباز : این معلوم نیستا با کی داره حرف میزنه یه ساعته. بیار گوشیتو. ایسون : سامی ممکنه گوشیو بگیرن . یه لحظه دارم به بابام میگم بیاد!!!!!!!!! اسم این کلانتری چیه ؟؟؟؟؟ سرباز : ۲۰ پرواز . ایسون باز برگشت مشغول حرف زدن . سرباز بلند شد گفت بسه بیار بده با دوست پسرش حرف میزنه. ایسون:شامی صداشو میشنوی ؟ باید قطع کنم بچه هام اینجان سربازه گوشی رو گرفت . گفت یه ساعته با دوست پسرش حرف میزنه خجالت نمیکشه. ایسون: دوست پسر چیه ؟ داشتم به بابام خبر میدادم کجا بیاد! سروان نعمت ابادی: اسم بابای تو که شامی نیست ایسون : اره دیگه ولی من لقبشو گذاشتم شامی!!!!همیشه شامی صداش میزنم! مهدیه نتونست جلوی خودشو نگه داره خندید اخه ایسون بدجوری سوتی داد. ایسون: ای بابا سامی اسم نامزدمه دیگه. ولی بهش میگم شامی! سرباز : پس الان با نامزدت حرف میزدی نه بابات؟ ایسون که دید سوتی داده خواست ماست مالی کنه گفت نه قبلش با نامزدم حرف زدم الان داشتم با بابام حرف میزدم ولی خب اونقد حواس ادمو پرت میکنین که به سامی گفتم بابا به بابام گفتم سامی! مهدیه : بیا بشین حرف نزن! قرار بود مارو ببرن دادسرا که چون وقت اداری نبود همه چی بستگی به حکم قاضی اونجا داشت که ازادیم یا باید معرفی بشیم به دادسرا پیش قاضی اصلی. بهش میگفتن قاضی کشی یا کمک قاضی . یه اتاق کوچیک داشت و لازم نبود بریم توی حیاط و اتاقهای دادسرا راهش بغل در ورودی حیاط دادسرا بود.چند تا سرباز اماده کردند که همه رو ببرن .خانمها و اقایون رو جدا از هم دستبند میزدند و سوار تاکسی میکردند. اسم سربازی که مارو قرار بود ببره رسول زاده بود. سه به سه دستبند میزدند میبردند . نوبت ما رسید. من رو انداخت وسط به ایسون و نرگس و من دستبند زد . ایسون : مهدیه رو هم با ما بیار ما چهار تارو یه جا بنداز اون دو تا مهم نیستن. خیلی محکم بستیییییی دستمو برید کمی شلش کن. مریم: راست میگه کمی شلش کن دست منو هم برید. رسول زاده از اول دستبندهارو باز کرد ایسون رو انداخت وسط محکم تر از قبلی دستهامونو بست که صدامون در اومد. ایسون : این کارت یعنی چی؟ رسول زاده : تو شری باید وسط باشی خطرناکی. ایسون : کمی بیا شلش کن خیلی سفت بستی. رسول زاده: خوبه راه بیوفتین. مهدیه و دو تای دیگه هم با سربازی به اسم صمد سوار تاکسی شدن که مهدیه وسط بود و البته صمد مهربون تر. پرونده ها دست سرباز بود . حالم کمی گرفته شد با دیدن دستبند توی دستهام . ایسون : این کارا یعنی چی؟ چرا دستبند میزنی خب عین ادم میایم دیگه دستبند برای چیه؟ سرباز رسول زاده : دستبندو به ادم میزنن دیگه به حیوون که نمیزنن . ایسون : بس یعنی میخوای بگی تو که دستبند نداری حیوونی؟ حرفش رو قطع کردم گفتم اخه ما که کاری نکردیم لازم نیست دستبند بزنی اونم به این شدت و محکمی. رسول زاده : ما باید دستبند بزنیم سابقه دارین و خلاف کردین اگه فرار کردین ما باید جواب پس بدیم. نرگس : کمی شل کن دستبندو دستم رو برید به خدا. سرباز : باشه سوار تاکسی شین شل کنم.ایسون : این عادلانه نیستا منو وسط انداختی. سوار تاکسی شدیم مهدیه هم قسمت نشد با ما توی یک تاکسی بیوفته. ایسون : من مهدیه رو میخوام .نرگس: اه اینقد دستتو حرکت نده دستبند برید دستمو. ایسون : ای بابا بذا روسریمو میخوام درست کنم دستتونو بیارین بالا من درستش کنم. مریم : سرباز این دستبندو شل کن اصلا ازت نمیگذرم خیلی سفت بستی. سرباز : باشه بیار درست کنم .دستبندمو کمی شل کرد به دست چپم دستبند زده بود. ایسون و نرگس هم صداشون بلند شد که سرباز گفت مال شماها مناسبه. ادامه دارد ..... این داستان واقعی هست . همشو مینویسم که درس عبرتی بشه برای کسانی که مثل ما تجربه ای ندارن. اگه زمانی خدایی ناکرده توسط کلانتری دستگیر شدین هیچی نگین چون از تمامی گفته هاتون علیهتون استفاده میکنند (چیزی که ما نمیدونستیم و سرمون اومد) . این داستانها به علت واقعی بودن و داشتن مخاطب زیاد به انگلیسی ترجمه شدند :
صبح زود همگی با هم قرار داشتیم برا رفتن به کوه ۶ نفری. من و آیسون و مهدیه و نرگس و ارزو و صنم. بعد از برگشتن از کوه خیر سرمون رفتیم پارک ائل گلی که یه نفسی تازه کنیم. ماه رمضون بود و هممون بجز ایسون روزه بودیم. به پارک رسیدیم و کمی نشستیم بعدش خیال اب بازی به سرمون زد. رفتیم از بوفه هر کدوم یه بطری اب خریدیم پنج تایی ریختیم سر ایسون که رو چمنا دراز کشیده بود... طبقه دوم پارک بودیم، چقدرم حال داد خیسش کردیم فراریش دادیم که دوید اب معدنی خرید ولی دید ما پنج تایی ترورش میکنیم خلاصه دوید به زور از دست باغبونه بیچاره شلنگ اب رو گرفت قشنگ هممونو اب داد!! حسابی خیس شدیم و دیگه جرات نداشتیم بریم طرفش انگار با لباسامون رفته بودیم زیر دوش!!! چند دقیقه بعد در حالیکه تو دلمون کلی به ایسون فحش میدادیم ماشینای پلیس ریختن تو پارک چند تا خانوم چادری و ماشین پلیسو و یه وانت و سرباز و تعدادی بسیجی! همه رو که جلوی بوفه بودن جمع کردن بردن داشتیم نگا میکردیم... پرسیدم برای چی میبرنشون؟؟ ایسون گفت: لابد کاری کردن خب وگرنه الکی که این همه پلیس نمیریزه اینجا بهتره بریم طبقه بالا اینجا خر تو خر شد!!!! بسیجی با پوشش چادر اومدن طرفمون دیگه نمیدونم پلیس بودن یا فقط بسیجی بودن ، از دستامون گرفتن گفتن راه بیوفتین. ایسون: جانم؟؟ ما که مشکلی نداریم شما مثلا کی هستی؟؟ یکیشون قوطی اب رو از دستم گرفت از هممون پرسید این چیه؟؟ مگه ماه رمضون نیست؟ حرف نزنید راه بیوفتید . تازه فهمیدم چی به چیه! نرگس گفت: خانوم تورو خدا ببخشید حواسمون نبود داشتیم اب بازی میکردیم... خواهر بسیجی : حرف نزنید بیایید دنبالمون چه بازی کنید چه بخورید اب دستتونه و این جرمه!! نرگس: خانم خودتون که دیدید داریم رو هم اب میپاشیم. خواهر بسیجی: از کجا معلوم قبلش نخورده باشی؟ ایسون: هه هه ابجی کماندو شما چشات خیلی ضعیفه هااااا با این عینکم دیدت ضعیفه!! چندتا پلیس مرد اومدن طرفمون گفتن ۳ تاتون سوار این ماشین شید ۳ تاتون اون یکی. گفتم اقای پلیس ما داشتیم بازی میکردیم لباسامونو ببینید چنان دادی زد سرم که زهره ترک شدم! گفت لال شو تو ماه رمضون گرفتن این قوطی تو دستت جرمه باید زندان بری. ایسون: واسه چی داد میزنی؟ افتادیم دست یه مشت خر . بچه ها بیخیال سوار شید... همگی سوار شدیم. من ایسون و نرگس سوار یه ماشین شدیم بقیه هم سوار یکی دیگه با یه وانت هم مردا و پسرارو جمع کردن از پارک که یا جلوی بوفه بودن یا به همراه خانومی نشسته بودن حرف میزدن. (اینم جرم بودااااااا!!!) جرمی؟ خواهربسیجی که همرامون بود گفت این چیه دستت؟ ایسون: نونه بفرماااا.خواهر بسیجی: این نونه یا آب؟؟ ایسون: خب وقتی میدونی چیه چرا میپرسی!! پلیسه تو صندلی جلو سیگار روشن کرد!! ایسون: اون چیه دستش؟؟ کسی جواب نداد... ایسون: رمضونه سیگارتو خفه کن! اقا پلیسه: به تو ربطی نداره حرف نزن. ایسون: نمیفهمی چی میگم؟ واضح گفتم! میگم خفش کن اونو. پلیسه داد زد خفه شو!! ایسونم داد زد الاغ میگم خفه کن اون زهرماریو بوش میره رو اعصابم مارو سر اب بازی گرفتین خودت اینجا سیگار دود میکنی؟ حسابی سرو صدا کرد پلیسه سیگارو از پنجره انداخت بیرون... پلیسه: حرف بزنی میام هم دستبند بهت میزنم هم پابند. ایسون: ووویییی ترسیدمااااا حالا جدا پی بردم تو اون بالا خونه ات فانوس عقل روشنه!! تو الان فکر میکنی دستمو ببندی من زبونم تعطیل میشه دیگه؟؟ حالا چه ربطی داشت!! رسیدیم کلانتری ۲۰ شهرک پرواز. پیادمون کردن چند نفری فوری اومدن گرفتنمون مثلا الان میخواییم فرار کنیمااااا!!! مهدیه گفت: نترسین فرار نمیکنیم . ایسون: اگه میخواستیم بفراریم تو پارک میفراریدیم!!! پلیسه گفت تو نمیتونستی. ایسون: هممون میتونستیم این خواهر بسیجیا نصف هیکلمونن فرار کردن که کاری نداشت! حرفش حسابی به خانومی که پیشمون بود برخورد!!! اقا پلیسه: عمرا بتونی از دست هیچ پلیسی فرار کنی!! ایسون: شرط میبندی؟؟ پلیسه: وای خدا این کیه افتادیم دستش بذاریش تا فردا همینجور فک میزنه!! ورودی کلانتری موبایلارو میگرفتن. میگفتن هر کی موبایل داره بده بعدش موبایلو میذاشتن تو صندوق کلیدشو تحویل میدادن... دستمونو تو جیبمون کردیم موبایلارو بدیم که خواهر بسیجیه که از حرف ایسون ازرده شده بود یهو پرید وسط دستشو بی اجازه کرد تو جیبه مانتوی ایسون. ایسون گفت هووووووووو گرفت خواهر بسیجی رو محکم هلش داد خانومه محکم خورد به دیوار. ایسونم صداشو بلند کرد گفت بسیجیه نجس ! دیگه نبینم همچین غلطی کنی وگرنه جلوی همه دراز کشت میکنم رو زمین... پلیسا ریختن گفتن چه خبرته اینجارو گذاشتی رو سرت! گوشیامونو دادیم که ایسون گفت یه زنگ بزنم بگم کجاییم پلیسه نذاشت و گوشیشو از دستش کشید بیرون... ایسون: واییییییی اقا پلیسه من نامحرمم بهم نزدیک نشو که جرمه!! حسابی رو اعصاب بود سربازا خندشون گرفت پلیسه هم رفت. رفتیم تو سالن...قوطیهای ابی که دستمون بود رو همگی گذاشتیم رو نیمکت... که باز همون خواهر بسیجیه اومد هنوز عقده اشو خالی نکرده بود اومد گیر داد به این ایسونه بد بخت! خواهر بسیجی: فکر کردی اینجا آشغال خونست؟؟؟ ایسون: ایول بس لقبتو خوب میدونی!!! با چشماش سر تا پای خانومه رو برانداز کرد بعد گفت البته خر خونه هم هست... بسیجیه حرصش درومد دستبند دراورد جلوی ۴۰ نفر یا بیشتر و دسته ایسونو با دستبند بست به صندلی... خواست بره که ایسون چادر خانومه رو گرفت گفت باز کن (دستبندو) و الا اینو بازش میکنم بد جور(منظور چادر)!!! من ادمه قاطی ای هستم یه چیز بگم عمل میکنم احمق زود باش بات شوخی ندارم... همه جمع شده بودن سرپا اینارو نگاه میکردن. دخالت کردم گفتم خانم تورو خدا باز کن ما که جرمی نداریم دستبند میزنید زشته باز کنید... خانومه باز کرد بعدش گریه اش گرفته بود دوید بیرون... ایسون: کارمون به کجاها رسیده باید با این عقب- مونده های عقده ای یک به دو کنیم!! حیف دلم نیومد کاری کنم خواستم بترسونمش... مهدیه: ولش کن مگه نمیبینی چقدر عقده ای هستن؟ دردسر میشه برات...صدامون کردن داخل اتاق... مردا سالن بودن بعضیام تحت نظر تو انفرادی... خانما هم توی اتاقه پلیسا رو صندلی نشسته بودن که در به طرف سالن باز میشد.... رفتیم تو اتاق شلوغ بود. نرگس پرسید از کی اینجایید؟ یکی جواب داد صبح ساعت ۱۰. مهدیه گفت اوه الان که ساعت ۴ شده. من گفتم ما دو ساعته اسیریم یعنی از ساعته ۲. ایسون پرسید کی ولمون میکنن؟ دختره گفت نمیدونم ما از صبح اینجاییم ولمون نکردن... میگن قراره قاضی بیاد... بعدش پلیسه صدامون کرد که گفت مشخصات بیایین بدین اخه داشتن پرونده تشکیل میدادن!! مشخصاتو و ادرس و همه چی دادیم که دیدم ایسون اطلاعات غلط داد!! یه ادرسه قرو قاطی!! بهش یواشکی گفتم دیوونه نشو. خندید گفت اینا بیکارن الان یکی دیگه میاد اونم دوباره همین سوالارو میپرسه اخرش از خونوادمون میگیرن مشخصاتو. الکی دارن وقت میگذرونن... پلیسه از ایسون پرسید ایرانی نیستی؟ مادرت کجاست؟ ایسون:کشور خودمونه شهر سومقاییت! پلیسه داد زد من سومقاییت چه میدونم چیه؟ ایسون: یخورده سعی کنی میتونی ادم بشیااا هر خری تواناییشو داره! احمق ازم پرسیدی کجاس منم یه کلمه گفتم کجاس! مگه باید جایی باشه که تو بشناسی؟ افتادیم دست هر چی خره هااااا بعد اومد نشست.. خندم گرفته بود از طرفیم نگران بودم... مردم اونجا هم فقط ایسونو نگاه میکردن میخندیدن...یه پسر اومد جلو گفت ناراحت نشو اینا اینجورین... یکی از سربازا: ایسون قیافت بیشتر شبیه هندیاس !! ایسون: من که پوستم سفیده! بازم میسی از لطفت قیافه خودتم شبیه افغانیاس!! پکی زدیم زیر خنده! یه سربازه دیگه: نه بابا کجاش شبیه هندیاس؟ نه عینکیه نه چاقه نه کوتاهه نه سیاهه هندیا که زشتن... سرباز قبلی: منظورم بازیگرای هندی بود... ایسون: خدا شفاتون بده سرتون تو کارتون باشه نه تو قیافه خانوما!!! با این حرفش بیچاره ها چیزی نگفتن ماهم کلی خندیدیم... یه سروانه جدید اومد دوباره هممونو صدا کرد برای مشخصات... مهدیه قاطی کرد گفت چند بار باید مشخصات بدیم؟ چرا تمومش نمیکنید؟ ازونجاییکه الکی گرفته شده بودیم و داد میزدن تو سرمون اعصاب نداشتیم و هممون قاطی میکردیم! مهدیه: یه بار مشخصات دادیم از رو اونا بنویس باید برای همتون یک به یک تکرار کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟ ایسون:هه هه دیدی اینا کارشون همینه بیکارن دیگه!!! سروانه ایسونو صدا زد گفت محل تولد؟؟ ایسون: باکو... سروان: تو که ایران زندگی میکنی! ایسون:ای بابا پرسیدی محل تولد نپرسیدی محل سکونت که!!! منم یه کلمه گفتم عجباااااااااااااااااا.... پلیس قبلیه که هنوز اوونجا بود دخالت کرد گفت این دختره بد جور زبونش درازه ولش کن ... خب ایسون شناسنامتو بده... ایسون:همرام نیست زنگ بزن بیارن! پلیس: احمق از باکو تا اینجا چطور بدون شناسنامه اومدی؟؟ ایسون: احمق خودتی با کمال احترام!! اولا من با شناسنامه اونجا اومدم اینجا دوما مگه من همین الان اومدم ایران که شناسنامه همرام باشه؟؟ من شش سال قبل اومدم و مقیم ایرانم ضعفه عقلانی داریاااااااااااا!!! چند تا دختر گریه میکردن با شنیدن حرفای این زدن زیر خنده... ایسون: این قاضی ساعت چند میاد؟؟؟؟؟؟ پلیس: چیه عجله داری؟؟ از وقتی دستگیرت کردم همش فک میزنی! ایسون: اره عجله دارم ساعت ۵ شده! از ظهر مارو کاشتین اینجا رو صندلی! پلیس: نیم ساعت دیگه قاضی میاد... یه دختره گفت از صبح به ما همینو میگن ولی خبری نیست!! ساعت ۶ شد حسابی داشتم دیوونه میشدم حوصلم سر رفته بود ... ایسون: اقلا گوشیامونو بدین ما بزنگیم ما قراره ساعته شش خونه باشیم. پلیس: مگه باباهاتون نگران میشن؟؟ ایسون: نه بس خیال کردی همه باباها مثل خودتن؟؟؟؟؟!!!! همه خندشون گرفت پلیسه هم بلند شد رفت گفت من یه لحظه هم با این اعجوبه نمیمونم!! ایسون: کاش این کارو زودتر میکردی!! پلیسه رفت. ایسون: گیر داده به من هاااااااااا. مهدیه: ولش کن جوابشو نده .. ایسون: جواب ندم میترکممممممم. زل زدم به دیوار از رفتنش خوشحال شدم هنوز دادزدنش جلوی چشام بود چقدر بداخلاق بود!!! (نوشته شده توسط مریم .... منظور از مریم در داستان خودمم) ادامه داره ............... ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- سیلوم به همگی وایییییییییی مریم جونم میسی که بازم منو دعوت کردی و اینطوری میفکرم که این اخرین دعوتت باشهههههههه . شامییییییییییی تفلدتتتتتتتتت مبارککککککک عزیزم بوس بوس بوس بوس بوس. عه؟؟ چرا همه دارن نیگا میکن زشته بچه ها نیگا نکنین بد اموزی داره !!!!!!!!!!! یاد میگیرید کار دسته خودتون میدید هه هه !! شام جونم نمیدونم چی بگم بهت !حرفامو که به خودت خصوصی زدم اینجا فضول زیاده همشونم که کودکن هه هه واسه همین نمیتونم درست و حسابی راحت باشممممممم حالا وقتی وبلاگ خودم درست بشه بیشتر مایه میذارم .!!!! شامیییییییی بوسسسس مواظب خودت باششششششش جیگرتو بخورم!!!!: ایسون. مبارککککککککککککک امیدوارم هر چه زودتر پیر شی . خوب بید؟؟؟؟ در ضمن من دوست مریم هستم میدونم حسابی ذوق کردید خب خجالتم ندید شرمنده نمودید . فرزاد جوون مرگ بشی الهی.... بالاخره خودمم نفهمیدم چی گفتم تبریک گفتم یا .... به هر حال از رو محبت بیدددددد متن کامنتو طولانی نمیذارم چون ممکنه مریم خوشش نیاددد هر چند خیلیم دلش بخواد که من کامنت بذارم رو سرش منت بذارم. اخ یادم رفت بگم فرزاد جون ۲۷ سالش شد در حقیقت تازه میخواد از دوره طفولیت خارج بشه هه هه در ضمن من مثل خودت نیستما به یه تبریک قانع بشم روز تولدم باید یه نامه فدایت شوم برام بفرستی بیام اونجایی که هستی بعدشم راجع به کادو یه فکری میکنی دیگه....خب همگی روز بدی داشته باشید بای بایییییییی . آیسون . ------------------------------------------------------------------------------------- مریم:فرزاد جان منم تبریک میگم تولدتو و امیدوارم شادکام و پیروز و موفق باشی از حرفای دوستم هم ناراحت نشو کمی مشکل داره. سلام بهئ همه دوستای گلم.. اول اینکه: من فرزادم(پسرخورشید) و اومدم بلاگ مریم جان تا از رونق نیفته!! دوم اینکه: مریم جان ممنونم که به من اعتماد کردی و پس دادی تا بیام.. سوم اینکه: تا آخر آگوست میام ایران و حتما اینجا و تو بلاگم میگم به همه و شایدم اصلا به کسی نگم و احتمال هم داره که اصلا نیام..!!! تا آخر وقت سعی میکنم یه شعری یا هنری واستون رو کنم و بزارم اینجا تا خالی از عریضه نباشه...! آیسون جان شماهم یاری کنید تامن بلاگ داری کنم!! www.fireson.blogfa.com
ادامه مطلب
ادامه مطلب
.
. چند تا خواهر
ایسون: الان مارو کجا میبرید؟ به چه ![]()
| Design By : Pichak |

